تبليغاتX
طنین آوای عشق

طنین آوای عشق

مهربانی کنید ایمان داشته باشید وکار نیکو انجام دهید.زیرا تنها کمی از ایمان شما کافی است تا خداوند حکمرانی بسیاری از چیز ها را به شما ببخشد

                                                                                                             کشیش مسیحی

شانس وعشق از دوستان شجاعت هستند

                                                                                                                  اوید شاعر رومی

سر چشمه خوش بینی وبد بینی یکی است آن ها دست در دست یکدیگر وارد کسب شما می شوند .سه ماه پس از رونق بازار خوشبینی می گوید چه کسب وکار فوق العادهای  اجناس ما واقعا مشتری پسند است .هر هفته فروش ما بیشتر می شود

در همین زمان بدبینی می گوید خوب البته اما اگر وضع به همین ترتیب ادامه پیدا کند مجبور می شویم بیشتر سفارش بدهیم

همیشه مثبت باشید

به موفقیت فکر کنید

 نه به شکست

اعتماد به نفس برای صاحب خویش منبع الهام است .به او حس امنیت می دهد.البته نمی گوید خطری در راه نیست بلکه او را وادار می کند تا دلیلی برای تلاش هایش پیدا کند

جان میلتون شاعر

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387 توسط شهرزاد |


(اسکاول شین)

بازی 

بیشتر مردم زندگی را پیکار می انگارند اما زندگی پیکار نیست بازی

است هر چند بدون آگاهی از قانون معنویت نمی توان در این بازی برنده شد

وپیروز بود.

عیسی مسیح آموخت که زندگی بازی بزرگ دادوستد است

اگر نفرت بورزد نفرت به او بازخواهد آمد و اگر عشق ببخشد عشق

خواهد ستاند اگر انتقاد کند از او انتقاد خواهد شداگر دروغ بگوید به او

دروغ خواهند گفت و اگر تقلب کند به او حقه خواهند زد وهمچنین به ما

آموخته اند که قوه تخیل در بازی زندگی نقشی عمده دارد.

برای پیروزی در بازی زندگی باید نیروی خیالمان را آموزش دهیم

تخیل را قیچی ذهن خوانده اند این قیچی شبانه روز در حال بریدن تصاویر

 است.

ذهن سه بخش است : نیمه هوشیار هشیار و هشیاری برتر

ذهن هشیار را ذهن نفسانی یا فانی خوانده اند

ذهن هشیار ذهن بشری است وزندگی را به همان شکلی که به نظر

می رسد می بیند ذهن هشیار مرگ و بلا وبیماری وفقر وتنگنا را

مشاهده می کند وبر ذهن نیمه هشیاراثرمی گذارد

هشیاری برتریعنی ذهن الهی که درون هرانسان است وقلمروآرمانهای

عالی و طرح الهی

                                                                                               ادامه دارد

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 توسط شهرزاد |


دلا چو غنچه شکایت ز کار بسته نکن

که باد صبح نسیم گره گشا آورد

دلازطعن حسودان مرنج و واثق باش

که بد به خاطر امیدوار ما نرسد

دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات

مکن به فسق مباهات وزهد هم مفروش

دلا منال زبیدادو جور یار که یار

تو را نصیب همین کرده است واین دادست

تو با خدای خود انداز کار ودل خوش دار

که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 توسط شهرزاد |


دره ای میدانم،شیب تندی دارد

 

وزلالی که زبرفاب افق می آید

 

در سراشیب همین دره سحر می روید ،آب و آیینه

 

وباران و سحر در اینجا ،همگی یکرنگند،اگر آن یار

 

سفر کرده بیاید از ره،

 

عشق در شیب همین دره کپر می سازد ،دره ای

 

میدانم ،شیب تندی دارد ، آفتابیش هر روز،

 

به نفس می افتد وسراپای کمرکش ها،مه فرا می

 

گیرد

 

چشمه تا می نالد ،کاش می شد باران ،نفسی تازه کند

،

مردم از تنهایی ،

 

روزنی هست به آن سوی ترنم هایم،

 

و کسی هست که پیوسته مرا می خواند ،اسب وزینی

 

باید ،ودلی دریایی

 

که خیال سفر دشت شقایق دارد ،

 

های مردم ،مردم ،مردم از تنهایی،

 

وسعتی می خواهم ، که بنالم سنگین ،

 

عشق هم فاصله ها را نشکست ،آه می دانم

 

،روزی،مردی،

 

ذوالفقاری در دست ،از سراشیب همین دره گذر

 

خواهد کرد،

 

از زلال خنک وجاری برفاب نمی نوشد ،زیر لب

 

خواهدخواند:

 

 

به فدای لب خشکیده سالار شهید ،

 

وسفر خواهد کرد ،اسب و زینی باید ،به هماوردی

 

 

تنهایی من،

 

باید از خاک برید ،وسفر در پیش است ،

 

سفری تا لب زیبای سحر خواهم رفت،

 

 

اگر آن یار سفر کرده بیاید از راه.....

                                                فرجام

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 توسط شهرزاد |


دل غمگین 

از آمدن ورفتن ماسودی کو

وز تار امید عمر ما پودی کو

چندین سرو پای نازنینان جهان

میسوزدوخاک میشوددودی کو

                                              خیام

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 توسط شهرزاد |


 سال ها پیش دل من که به عشق ایمان داشت

 تا که آن نغمه ی جانبخش تو از دور شنید

 اندر این مزرع آفت زده ی شوم حیات

  شاخ امیدی کاشت

چشم بر راه تو بودم که تو کی می آیی

بر سر شاخه ی سرسبز امید دل من

که تو کی می خوانی

در دل این تکدرخت سکوت تکدرخت خشک غروب آشیان بستی و آسمان بهت

کویر خا موشم را از شور و فریاد آوازهای کودکانه ات پر کردی و سقف کودک

این آسمان بیگانه با ما را از بالای سرم برداشتی و زمین تافته ی این کویر

آتشناک را به باران های سحر گاهی شستی و چه می توانم گفت که چه کردی و

چه می توانی دانست که چه کردی تو پرم کردی آبادم کردی آزادم کردی و من

آزاد شدم که می داند که کوزه ی خالی و غبار گرفته ی قلب یک سینه چیست؟

ای میهن افسانه ای من سرزمین همه ی آرزوهای بلند، شهر خدا،  شوق زیستن

را در زمین دشوار کرده است ای خویشاوند راستین من که هرگز با تو نبوده ام

ای مخاطب من که هیچ گاه با تو سخن نگفته ام بی تو با بیگانگی و سکوت می

میرم

هنر را به جستجویت فرستادم و هنوزت نیافته است، عشق را در پیت روان کرده

ام و هنوز آواره است،زیبایی ها از تو نشان می گیرند و هنوز نشناخته اند....

کجایی؟ که ای؟ ای آشنای ناشناس ای همیشه با من بی تویی بد است ، غربت

طاقت فرساست

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 توسط شهرزاد |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مهر 1387

شهریور 1387
مرداد 1387



پیوندها

خلوت من...شادی
عکس های جالب
فرشته ی مرگ
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin