|
دره ای میدانم،شیب تندی دارد وزلالی که زبرفاب افق می آید در سراشیب همین دره سحر می روید ،آب و آیینه وباران و سحر در اینجا ،همگی یکرنگند،اگر آن یار سفر کرده بیاید از ره، عشق در شیب همین دره کپر می سازد ،دره ای میدانم ،شیب تندی دارد ، آفتابیش هر روز، به نفس می افتد وسراپای کمرکش ها،مه فرا می گیرد چشمه تا می نالد ،کاش می شد باران ،نفسی تازه کند ، مردم از تنهایی ، روزنی هست به آن سوی ترنم هایم، و کسی هست که پیوسته مرا می خواند ،اسب وزینی باید ،ودلی دریایی که خیال سفر دشت شقایق دارد ، های مردم ،مردم ،مردم از تنهایی، وسعتی می خواهم ، که بنالم سنگین ، عشق هم فاصله ها را نشکست ،آه می دانم ،روزی،مردی، ذوالفقاری در دست ،از سراشیب همین دره گذر خواهد کرد، از زلال خنک وجاری برفاب نمی نوشد ،زیر لب خواهدخواند: به فدای لب خشکیده سالار شهید ، وسفر خواهد کرد ،اسب و زینی باید ،به هماوردی تنهایی من، باید از خاک برید ،وسفر در پیش است ، سفری تا لب زیبای سحر خواهم رفت، اگر آن یار سفر کرده بیاید از راه..... فرجام + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 توسط شهرزاد |
دل غمگین از آمدن ورفتن ماسودی کو وز تار امید عمر ما پودی کو چندین سرو پای نازنینان جهان میسوزدوخاک میشوددودی کو خیام + نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 توسط شهرزاد |
سال ها پیش دل من که به عشق ایمان داشت تا که آن نغمه ی جانبخش تو از دور شنید اندر این مزرع آفت زده ی شوم حیات شاخ امیدی کاشت چشم بر راه تو بودم که تو کی می آیی بر سر شاخه ی سرسبز امید دل من که تو کی می خوانی در دل این تکدرخت سکوت تکدرخت خشک غروب آشیان بستی و آسمان بهت کویر خا موشم را از شور و فریاد آوازهای کودکانه ات پر کردی و سقف کودک این آسمان بیگانه با ما را از بالای سرم برداشتی و زمین تافته ی این کویر آتشناک را به باران های سحر گاهی شستی و چه می توانم گفت که چه کردی و چه می توانی دانست که چه کردی تو پرم کردی آبادم کردی آزادم کردی و من آزاد شدم که می داند که کوزه ی خالی و غبار گرفته ی قلب یک سینه چیست؟ ای میهن افسانه ای من سرزمین همه ی آرزوهای بلند، شهر خدا، شوق زیستن را در زمین دشوار کرده است ای خویشاوند راستین من که هرگز با تو نبوده ام ای مخاطب من که هیچ گاه با تو سخن نگفته ام بی تو با بیگانگی و سکوت می میرم هنر را به جستجویت فرستادم و هنوزت نیافته است، عشق را در پیت روان کرده ام و هنوز آواره است،زیبایی ها از تو نشان می گیرند و هنوز نشناخته اند.... کجایی؟ که ای؟ ای آشنای ناشناس ای همیشه با من بی تویی بد است ، غربت طاقت فرساست + نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 توسط شهرزاد |
|
| ||||||