|
سال ها پیش دل من که به عشق ایمان داشت تا که آن نغمه ی جانبخش تو از دور شنید اندر این مزرع آفت زده ی شوم حیات شاخ امیدی کاشت چشم بر راه تو بودم که تو کی می آیی بر سر شاخه ی سرسبز امید دل من که تو کی می خوانی در دل این تکدرخت سکوت تکدرخت خشک غروب آشیان بستی و آسمان بهت کویر خا موشم را از شور و فریاد آوازهای کودکانه ات پر کردی و سقف کودک این آسمان بیگانه با ما را از بالای سرم برداشتی و زمین تافته ی این کویر آتشناک را به باران های سحر گاهی شستی و چه می توانم گفت که چه کردی و چه می توانی دانست که چه کردی تو پرم کردی آبادم کردی آزادم کردی و من آزاد شدم که می داند که کوزه ی خالی و غبار گرفته ی قلب یک سینه چیست؟ ای میهن افسانه ای من سرزمین همه ی آرزوهای بلند، شهر خدا، شوق زیستن را در زمین دشوار کرده است ای خویشاوند راستین من که هرگز با تو نبوده ام ای مخاطب من که هیچ گاه با تو سخن نگفته ام بی تو با بیگانگی و سکوت می میرم هنر را به جستجویت فرستادم و هنوزت نیافته است، عشق را در پیت روان کرده ام و هنوز آواره است،زیبایی ها از تو نشان می گیرند و هنوز نشناخته اند.... کجایی؟ که ای؟ ای آشنای ناشناس ای همیشه با من بی تویی بد است ، غربت طاقت فرساست + نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 توسط شهرزاد |
|
| ||||||