|
دره ای میدانم،شیب تندی دارد وزلالی که زبرفاب افق می آید در سراشیب همین دره سحر می روید ،آب و آیینه وباران و سحر در اینجا ،همگی یکرنگند،اگر آن یار سفر کرده بیاید از ره، عشق در شیب همین دره کپر می سازد ،دره ای میدانم ،شیب تندی دارد ، آفتابیش هر روز، به نفس می افتد وسراپای کمرکش ها،مه فرا می گیرد چشمه تا می نالد ،کاش می شد باران ،نفسی تازه کند ، مردم از تنهایی ، روزنی هست به آن سوی ترنم هایم، و کسی هست که پیوسته مرا می خواند ،اسب وزینی باید ،ودلی دریایی که خیال سفر دشت شقایق دارد ، های مردم ،مردم ،مردم از تنهایی، وسعتی می خواهم ، که بنالم سنگین ، عشق هم فاصله ها را نشکست ،آه می دانم ،روزی،مردی، ذوالفقاری در دست ،از سراشیب همین دره گذر خواهد کرد، از زلال خنک وجاری برفاب نمی نوشد ،زیر لب خواهدخواند: به فدای لب خشکیده سالار شهید ، وسفر خواهد کرد ،اسب و زینی باید ،به هماوردی تنهایی من، باید از خاک برید ،وسفر در پیش است ، سفری تا لب زیبای سحر خواهم رفت، اگر آن یار سفر کرده بیاید از راه..... فرجام + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 توسط شهرزاد |
|
| ||||||